کیان

کیان جان تا این لحظه 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن دارد

عاشقانه برای پدر و پسر

در آن روز که فرشتگان

از عشق سرشار بودند و پایکوبی می کردند

دانستم تو ای نازنین پای بر زمین خاکی عالم

نهاده ای پس برای خوش آمدی گویی

هدیه ای تقدیمت می کنم و آن قلب کوچک و بی ریای من استhttp://www.sheklakveblag.blogfa.com پريسا دنياي شكلك ها

بهترین همسر روی زمین و مهربان ترین پدر دنیا توووووووووووولدت مبارک...

از صمیم قلبمون و عاشقانه دوستت داریم.

سلام عمر دوباره ام

امروز 6 بهمن تولد 36 سالگی بابا خوب ومهربونته.قرار شام بریم خونه مامان مصی و همگی در کنار هم جشن بگیریم. مامانی ،خاله مهدیه و عمو محسنم دعوت دارن.ایشالا اگه گذاشتی ازت عکس بگیریم تو پستای بعدیت می ذارم.

یه چند وقتی می شه که نتونستم برات پست جدید بذارم،اونم به خاطر اینکه دقیقا یه 8 روزیه که شما نفس مامان به خاطر در آوردن دندونای جدید کلی اذیت شدی و تب کرده بودی،تبت انقدر بالا بود که استامینوفن هم جواب گو نبود،با دکترتم تماس گرفتم و تاکید کرد که اگه تا 5 شنبه صبح تبت قطع نشه ببریمت بیمارستان .هزار بار مردم و زنده شدم،بابا هم که بدتر از من آخر به شیاف متوسل شدیم تا تونستیم تبت رو کنترل کنیم و خدا رو هزاران هزار بار شکر که گذرت به بیمارستان نیفتاد.

16دی برای اولین بار بابا رفتین آرایشگاه،منم به خیال اینکه شما خوش برخوردین و زود با همه دوست می شین،باهاتون نیومدم.غافل از اینکه شما انقدر جیغ زده بودی و اشک ریخته بودی،که وقتی رسیدی خونه چشمای نازت پر اشک بود و صورتت سرخ شده بود.فسقلی مامان از شما بعید بود من که خیلی تعجب کردم.دفعه بعد حتما خودم باهاتون میام.اصلا دوست ندارم از آرایشگاه رفتن یه تصویر بد تو ذهنت جا بگیره.

واکسن 1 سالگیتم 23 دی با خاله زهرا رفتیم زدیم شمام یه 5 دقیقه ای گریه کردی و بعد آروم شدی.خاله از روز قبلش به خاطر واکسن شما اومد خونمون. واقعا دستش درد نکنه ،خیلی کمک کرد.

از مرواریدهای جدیدت بگم ،چهارمیش هنوزم که هنوز کامل در نیامده و یه طرفش متورم و عفونیه سه شنبه 24 دی ماه خود نمایی کرد(دندون بالا سمت راست)

پنجمین دندونتم پایین سمت چپ جمعه 4 بهمن جونه زد.

یادم رفت بگم،تو اوج تب و بی حالی با دیدن مامانی و بابایی ،خاله ها مخصوصا فاطمه (که بعضی وقتا نمی دونم چرا مامان صداش می کنی )کلی روحیه ات عوض شد و تا 5 شنبه شب خیلی بهتر شدی.اون شبمهمه می خواستن برن امامزاده عینعلی زینعلی،منم که دیدم گل زندگیم حالش خوبه ،باهاشون رفتیم.منم تا تونستم واسه خاله مهدیه دعا ،نذر و نیاز کردم که خدا رو شکر که دعا هام مستجاب شد (شنبه خبر بهبودی خاله رو شنیدیم و من از این بابت کلی خدا رو شاکرم )، شما اونجا خیلی خیلی آروم و خوب بودی ،حتی یکی دوبارم رفتی جلو و به ضریح دست کشیدی و بوس کردی ،قربون اون قلب مهربونت بشم من.

حدود یک ماه پیش ،یه برنامه تلویزیونی داشت پخش می شد ،مجری اون برنامه گفت :بچه ها دستاشون رو بگیرن بالا و دعا کنن.شمام از اون موقع یاد گرفتی تا بهت می گیم دعا کن ،دستای کوچولوت رو می بری بالا و می گی،دع(یعنی دعا)فدات بشم باهوش مامان.(الان عکسش رو ندارم بعدا برات می زارم)

سفری به دور دنیاست

وقتی دستانم تا انتها رویت را نوازش می کنند.

 


تاریخ : 06 بهمن 1392 - 08:30 | توسط : مامان کیان | بازدید : 3303 | موضوع : وبلاگ | 76 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام
(بعد از تائید منتشر خواهد شد)


مشاوره، آموزش، طراحی و ساخت فروشگاه اینترنتی