کیان

کیان جان تا این لحظه 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن دارد

کنجکاو در همه زمینه ها

به چشمانه مهربانه تو می نویسم خاطرات زیبای کودکیت را

تا بدانی که محبت و مهربانی را در چشمان با محبتت آموختم و با تو آغاز کردم.

به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم .

سلام آروم جونم

از هفته پیش سه شنبه شروع کنم چون بابا طبق معمول رفته بود ماموریت ،من وشما و خاله مهدیه رفتیم تفرش(البته بابا به خاطر تنهایی ما خیلی اصرار داشت بریم)من خیلی نگران بودم که مبادا تو اتوبوس اذیت بشی(برای اولین بار سوار می شدی)و صدای مسافرای دیگه در بیاد.ولی بر عکس تصورم شما خیلی خیلی پسر خوبی بودین ،تمام مسیر رو خوابیدی و فقط یه چند بار بیدار شدی شیر خوردی و دوباره لا لا کردی واقعا که مرسی شیطون بلا.

اونجا که بودیم شما تا تونستی با خاله زهرا و علی الخصوص خاله فاطمه بازی کردین و نذاشتی خاله به درساش برسه.بین همه ،خاله فاطمه رو یه جور دیگه دوست داری. به خاطر اینکه هر کاری که شما می خواین رو براتون انجام می ده تا خنده به روی لبات بیاره.

خلاصه که خیلی خوش گذشت ،در کنار خانواده ام انقدر واسم لذت بخشه که خیلی زود می گذره.بابا 5 شنبه اومد و با هم جمعه عصر برگشتیم تهران .

حالا ماجرای این جعبه ابزار و برات بگم که بهش گیر داده بودی.

شب که رسیدیم قرار بود تی وی تقسیم بندی فوتبال واسه جام جهانی رو نشون بده.ولی نمی دونم چرا همش تصویر قطع و وصل میشد.بابا هم که حسابی کلافه شده بود رفت جعبه ابزارش رو آورد و مشغول بررسی شد،البته شمام همش می خواستی کمک کنی و می رفتی رو پای بابا می شستی.در آخر بابا زمانی متوجه شد مشکل از کجاست که دیگه تقسیم بندی تیم ها تموم شده بود.

تو این عکسایی که برات گذاشتم بابا می خواست جعبه ابزارش رو بذاره سر جاش که شما نمی ذاشتین.این عکسم واسه زمانیه که دستت موند لای دستگیره جعبه که هم داری گریه می کنی هم می خندی .

الهی فدات بشم عزیزم ،خیلی تلاش کردی تا با این نگاهای مهربونت دل منو آب کنی تا من در جعبه رو برات باز کنم ولی موفق نشدی(آخه کلی ابزار خطرناک توش بود منم ترسیدم آسیب ببینی).

آروم جونم نمی دونی وقتی اینجوری بهم نگاه می کنی تو دلم چه طوفانی به پا می کنی .


تاریخ : 17 آذر 1392 - 03:44 | توسط : مامان کیان | بازدید : 2620 | موضوع : وبلاگ | 92 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام


مشاوره، آموزش، طراحی و ساخت فروشگاه اینترنتی